((فکر کنم این آخرین حرف یا کامنتی باشه که از من می بینی!
خوندم...
خیلی قشنگ بود...خیلی...))
نظر شما چیه ؟
اگه شما با یه دنیا دل تنگی همچین متنی رو بنویسی و شاید دم نوشتنش گریه هم کرده باشید بعدش این کامنت و بخونید چه حسی بهتون دست می ده ؟
شاید سرمای مرگ رو احساس کنید ....
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین ساربان ابروست
دیشب خواب دیدم .
دیشب خواب تو را دیدم .
دیشب خوابت را دیدم که سوار بر اسب سیاهی بودی ، با آن نریان اصیل که ستاره ای سفید بر پیشانی اش داشت ، خرامان به سمت من می آمدی .
ستاره ای به سفیدی لباس عروسی که می خواهم در شب زفاف تمام بدن تو را بپوشاند ، حتی روحت را نیز و حتی تر چشمانت که کسی نبیند ارزشمند ترین ما یملک من را . آری ، حتی تر چشمانت ، چشمانی که دوس دارم وقتی عاشقانه در آغوشت کشیده ام ، در آن عمق سیاهشان فقط من باشم و من . تمام چشمان زیبای تو فقط تصویر من باشد . این خود خواهی بگذار و بگذریم .
دیشب خوابت را دیدم که سوار بر نریان اصیل سیاهی که ستاره ای سفید بر پیشانی اش داشت ، خرامان به سمت من می آمدی و گیسوانت ، گیسوان زیبا و بلندت بر روی شانه هایت کودکانه می سرید . نمی دانی که اوج تمنای دستان حقیرم دویدن در گیسویت بود . یا شاید حتی گم شدن در شب گیسوانت . گیسوانی که بلندیشان ، تنها خواست من بود اگر چه تو را می آزردند . این خود خواهی را نیز بگذار تا بگذریم .
این خود خواهی بگذار و بگذریم .
دیشب خوابت را دیدم که سوار بر نریان اصیل سیاهی که ستاره ای سفید بر پیشانی اش داشت ، خرامان به سمت می آمدی و خنده ای بر لبانت بود . آه ای عشق جاودانه ی من کاش همیشه همین قدر که زیبا که در خواب می خندیدی ، بخندی .از لبان آراسته به خنده ات می گفتم . نگفته یا گفته ، لبان بی شرمم آرزویشان این است که در دمی غافلگیرانه در عاشقانه ترین لحظه ها بر روی لبانت بنشیند . بنشیند و نم لبانت آب حیاتی باشد بر کویر بی کلام لبانم که هیچ گاه آن چنان که دلم می گفت ، نگفتندندت که دوستت دارم .
آری ای لحظه لحظه نفس من ، در خواب نیز می دانستم که این خواب است و تو هیچ گاه این گونه زیبا به سمت من نمی آیی . دل بی تابم می دانست که اگر چشم باز کنم تنهایی خویش را می بینم . بگذار چشمانم بسته بمانند برای تمام طول عمر که دمی با تو بودن به تمام ان می ارزد که پشت پلکانم تصویر زیبای تو نقش بسته است .
چه تفاوت دارد که سوار بر اسب سیاهی باشی که نریانی اصیل است و ستاره ای سفید بر پیشانی دارد یا اسبی سفید که مادیانی اصیل است و .... و یا نه اصلا پیاده باشی . چه تفاوت دارد لباست چه رنگ است یا گیسوانت رها به دست محرم باد باشد یا نباشد .
چه تفاوت دارد که لبانت به خنده یا چشمانت .... اما نه . این تفاوت دارد که لبانت به خنده آراسته باشد . لحظه لحظه نفس من بخند . تفاوت دارد که چشمانت هیچ گاه به حتی نم اشکی بارانی نباشد . گریستن را برای چشمان تو نمی خواهم . گریستن مال چشمان من است و خون گریستن سهم دل غمین من است که برای وجود و حضور تو به اندازه ی آن خال سیاه شقایق سرخ رنگ نعمانی شده است .
می خواهمت با تمام جان و دل . هر قدمی که برمی دارم تو را در کنار خویش می بینم و چقدر زیباست ان دم که گرمای بوسه ات هنگام خواب را بر روی گونه ام احساس می کنم . گویی عاشقانه ترین رویا ها را برای من می خواهی .
اما چه سود که به خویش می آیم و در می یابم که گرما ، گرمای اشک من است که بر گونه ام جاریست .
خواب را می گفتم .
آه ، دیگر بیدار شده ام و تو نیستی . نیستی ای همه هستی من که ببینی بی تو سهم من از زندگی دل تنگیست و همه کلامم بی تو سکوت است .
این نیز بگذار و بگذر عشق جاودانه ی من ....
